قسمتی از رمان:

برای بار سوم می پرسم ، دوشیزه ی محترمه ی مکرمه سرکار خانم ایلسا (نامی قدیمی بنام صاحب وفرمانروای کل ایل) فرجود فرزند جناب آقای آرش (درخشان) فرجود آیا به بنده وکالت می دهید که شما را با مهریه ی معلوم یک جلد کلام الله ، یک جفت آینه وشمعدان ، یک باب واحد مسکونی و چهارده سکه ی تمام بهار آزادی به نیت چهارده معصوم به عقد وازدواج دایمی جناب آقای ارشیا (تخت) مهراد ولد آقای تارخ (نام پدر حضرت ابراهیم) مهراد درآورم ؟ آیا وکیلم ؟
ایلسا پس از کمی مکث با صدای بسیار ضعیفی گفت : با اجازه ی بزرگترا بله !
همزمان با بله گفتن او صدای کل کشیدن زن های فامیل برخاست . عماد خان (اعتقاد) و ملوک السلطنه (سرور پادشاهان) جلو آمدند و پس از بوسیدن آن دو ، تبریک گفته . به هر کدامشان کلید یک ماشین اسپرت و صفر کیلومتر را هدیه دادند . صدف (نام جانوری نرم تن) و تارخ ، پدر و مادر داماد ، جلو آمدند .صدف با خنده گفت : ارشیا جان چه احساسی داری از اینکه به جمع اسرا پیوستی؟
ارشیا لبخند کم رنگی زد و گفت : گرممه !
تارخ خندید و گفت : چه داماد بی ذوقی ! یادمه روز عروسی خودمون ، آن چنان شاد وشنگول بودم و چرت و پرت می گفتم که صدای آقا بزرگ و خانم بزرگ دراومد سپس رو به همسرش گفت : صدف جان مطمئنی این بچه ی خودمونه !
صدف اخم ظریفی کرد و گفت : ا … این چه حرفیه ؟ بچم خجالتی و باحیاست . گذاشته واسه تنهایی تا خوب با زن نازش خلوت کنه و از خجالتش دربیاد سپس با شیطنت خندید.

.

.

لینک های دانلود رمان:

.

دانلود رمان مخصوص گوشی های اندرویدی (APK)

.

دانلود رمان مخصوص گوشی های جاوا (JAR)

.

دانلود رمان مخصوص کامپیوتر (PDF)

.

دانلود رمان مخصوص گوشی آیفون و کتابخوان ها (EPUB)

.